تبلیغات
نَفسُ المُطمَئِنَّة - مصاحبه ای با شیطان(قسمت سوم)طنز

نَفسُ المُطمَئِنَّة

آشنایی با معارف حسینی و ولایی

سلام، در این مطلب گفتم یه مطلب طنز قرار بدم، کمی بخندید.

م: سلام با یه مصاحبه ی دیگه در خدمتتون هستیم... ما باشید. میهمانان امروز، ابی...(ابلیس) و فرهاد یکی از بینندگان ما هستن که با ما در این مصاحبه همراه می شون/////
ابلیس: منم سلام عرض می کنم به همه ی دوستداران خودم...(بروبابا) فرهاد: منم سلام می کنم، به همه ی هموطنان عزیزم به جز پسرخاله کوچیکه و میلاد پسر همسایه کوچه بغلی. البته نیما، چون اسمتو نبردم فکر نکنیا ماجرای توپه از یادم رفته هااااا، دلم به حالت سووووخ...(در همین حین)م: خب دوستان، ممنون از همراهیتون تا به این لحظه، میریم سر سوال اول، از ابی خان...(خودش گفته اینجوری صدام کنین به من چه) انگیزه ات از حضورت تو این برنامه چیه؟؟ با اینکه دو سری قبلی با مخالفت بینندگان مواجه شدی؟؟
ابی(!): انگیزه ی من از اون روزی که سیب اون درخت گنده هه رو بهتون دادم، گندزدن به شما بوده و هست... حالا هرکجا و هرجایی که می خواد باشه...
م:تو چی فرهاد؟؟ فرهاد: من می خوام ازین جا روی نیما رو کم کنم... (چه عقده ای هم دارن با همدیگه) م: لطفا به حاشیه نرین دوستان، سوال دوم، اگه حاضر باشید یه آرزو کنین و حتما براورده بشه اون چیه؟؟ ابی خان؟
ابی: ایکاش میشد یه آرزو دارم براورده میشد... از قبلا ذهنمو درگیر کرده....
فرهاد: حتما می خواستی بدونی، اول تخم بوده یا تخم مرغ؟؟؟
ابی: نخیررر
فرهاد: یا حتما می خواستی فیش حقوقی داشته باشی که تعداد ارقامش مثل رتبه ی کنکور من باشه؟؟؟؟(وای چی گفتم... من بی طرفم!) تازه میشه بااون ارقام گوشیتم شارژ کنی...
ابی: نخیررررم ابله...
فرهاد: نکنه که می خواستی... //// دیییییییییییییییییییییید//// ؟؟؟ هااا وروجک؟؟؟
ابی: (اینبار با قاطعیت محکم) اشتباهه ناداااان جاهل... (از ادامه بقیه جملات معذوریممم) بزرگترین آرزوی من از روز خلقت، این بود که شما جناب هارو به جاده خاکی بکشونم... ولی دیدم بابا شما میانبر زدین... ای تو ذوقی خوردم و قسم خوردم انتقام بگیرممم....
م: خب فرهاد تو سوالی نداری؟
فرهاد: چرا من یکی دارم...؟ بپرسم؟
ابی:پ ن پ بذارش تو جیبت باد نبره...
فرهاد:میشه شما ساکت بشین؟؟؟ سوال من از ابی اینه که تا حالا شده یکی از آدمایی رو که گمراه کردی متحول بشن؟؟

ابی: (یکم فکر کرد) آره... چجووورم... یبار یه دزدی رو بردم دزدی، یواشکی رفت توی خونه موردنظر، ساعت سه نصب شب بود... یارو صاحبخونه وسط راهرو وایساده بود زل زده بود به دزد... صاحبخونه گفت: دیدمت اومدی تو هیچی نگفتم، یا خودت میری بیرون یا میگم بچه ها بندازت بیرون؟ دزد گفت: هیچ کاری نمی تونی بکنی، یهو صاحبخونه فریاد زد: ممد، احمد، ناصر، یاسر، خسرو،پرویز(!)، منصور، جمال، کمال، اردشیر، مصیب، منوچهر... . آقا یه گله آدم ریختن تو خونه و یه هرکی هرکی واسه خودش راه افتاد... ساعت سه نصفه شب... بیست نفر آدم تو یه هال چهل متری... تاریکی مطلق و هرکی هرکی رو میزد واسه خودش... آخرش دزد رو گرفتن بردن، به جای مجازات گرفتن باهاش خونه رو تمیز کردن، بردن انباری رو تمیز کردن، ظرفا رو شست، لباسا،... قشنگ یه خونه تکونی باهاش کردن، بعد یکی از اون بیست نفر گفت، بدین من ببرم خونه مو تمیز کنه،... آقا دزد بدبخت (!!!) اومد حرف گفت: آقا غلط کردم، شکر خوردم یا زنگ بزنید پلیس بیاد منو بگیره یا ولم کنین... دیگه ولش کردن دزدم گازشو گرفت چهار تا پا قرض کرد پنج تا کرایه، گییییییژ... الان دیگه متحول شده لیسانس پزشکی میخونه...

پایان. خب امیدوارم قشنگ بوده باشه، فقط زیاد با این ابلیس خودمونی نشیم که من باهاش طنز ساختم، این هنوزم همون شیطانه رجیمه ملعونه و هیچ فرقی هم نکرده و نخواهد کرد/


نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد 1395 ساعت 12:28 ب.ظ توسط admin . نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]